<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و سینما</title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته های علی جعفری نجف آبادی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 20:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بعضي وقتها احساس مي كني </title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بعضي وقتها احساس مي كني كه آنچه مي شنوي در خواب تو است نه در واقعيت.با افرادي آشنا مي شنوي كه از نوع تفكرشان از تعجب شاخ در مي آوري.در اين چند روز چيزهاي عجيبي را ديده و شنيدم كه ترجيح مي دهم تصور كنم در خواب بودم.چه آن پيرمرد روستايي و چه آن........در اينجا نوشته هايم جنبه شخصي است و به خاطر همين نامش را دل نوشته هاي يك مستند ساز گذاشته ام.بعد از سالها در كار حوزه فرهنگي كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه به شغل فلافل فروشي روي بياورم (البته استادي فرموده بود كه به شغل فروش لباس....روي مي آورد اما من فلافل را ترجيح مي دهم گمان كنم كه بهتر است!!!دوستي مي گفت كه چرا به وبلاگت نمي رسي.و راست مي گفت.چرا كه لا اقل نوشتن در اينجا اگر دردي را درمان نكند لا اقل آدمي را سبك مي كند. چه سخت است فهميدن نا فهميدنيها!!! در اين وبلاگ نه خواسته ام عروس خيالهايم را به رشته تحرير در آورم و نخواسته ام كه با كلمات بازي كنم.مرا آنگونه كه دوستانم مي خوانند باور مكن و آنگونه كه دشمنانم نيز مي خوانند باور مكن.آري نمي دانم كه هستي و كي اين نوشته ها را مي خواني(البته اگر بخواني).اينجا من در زنداني از شك و ترديد مشغول نگارشم.در زندگي دو دسته وجود دارند يك دسته كه تو را در حدي عجيب بالا مي برند و خود را دوستان تو خطاب مي كنند و عده اي كه تو را چنان بر زمين مي كوبند و تو آنها را دشمنان خود مي خواني. آن صورت كه هر دو دسته از تو در خاطر ترسيم كرده اند جز صورت ضمير آنها نيست.هر چه را در ضمير خود آنهاست خوب و بدش را در آنكس كه مورد محبت يا مورد نفرت آنهاست منعكس مي كنند.و دقيقا شك و ترديد كه به گفته بعضي سر آغاز يقين است از راه مي رسد.و البته من سالهاست كه در شك و ترديدم و يقيني هم به سراغم نيامده است.بگذريم امروز درس بزرگي گرفتم كه نبايد افتاده باشي بلكه بايد بسيار آدم مغروري باشي و چنان راه بروي كه گويي.....هستي.چرا كه افتادگي گويي تعبيرش تفاوت كرده است بايد فرهنگ لغات را اصلاح كنند!!!چرا كه آدمي اصلاح نمي شود.تا كمي مي خندي بلافاصله سنگيني اي را روي پشتت احساس مي كني و وقتي از حالت بهت خارج مي شوي مي بيني عجب پالاني بر رويت گذاشته اند!!!و جالب اينجاست كه بر خر مراد سوارند و بازهم منت مي گذارند كه ما همين كه پالان سنگين تري بر رويت نگذاشته ايم خودش جاي شكر دارد..الحق كه راست هم مي گويند.يادم به حكايت مادري افتاد كه فروش هروئين توسط فرزندش به عنوان دارو، او را به اين يقين رسانده بود كه فرزندش پزشك است!!!نكته جالب اينكه نياز نداري كه گوشهايت دراز باشد چون ديگر گوش دراز بودن كه نشانه....نيست.بلايي بر سرت مي آورند كه شاخ هم در بياوري و فكر كني كه مادرزاد شاخ هم داشته اي......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;اين دل نوشته ها ادامه دارد.............&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر كه گويد كه:</title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر كه گويد كه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترا فلان ثنا گفت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا ثنا تو مي گويي!او را بهانه مي سازي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر كه گويد كه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترا فلان دشنام داد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا،تو دشنام مي دهي! او را،بهانه مي كني!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنكه مرا دشنام مي دهد،خوشم مي آيد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وآنكه ثنا مي گويد،مي رنجم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيرا كه ثنا مي بايد كه بعد آن،انكار،در نيايد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر منافق،بدتر است از كافر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;((شمس تبريزي))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 10:17:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح زود عازم روستايي در دل كوير شديم خودمو براي تصوير برداري آماده كرده بودم.بعد از حدود 4ساعت به اون روستا رسيديم.راهنماي ما كه يك جوان پاك روستايي بود ما را براي ديدن غاري كه به تازگي پيدا شده بود همراهي مي كرد.در طي مسير كه از ميان كوهها مي گذشت ناگهان چشمم به چوپاني افتاد كه به رسم كهن همچنان كوچنده بود.اين پيرمرد چوپان لبخندي به من زد به ياد نمي آرم چه چيز در چشمان اين پير بود كه مرا اينچنين محو كرده بود با صداي بچه هاي گروه به خودم اومدم از راهنماي جوانان پرسيدم كي مي رسيم و به جاي راهنماي جوانمان چوپان پير به من پاسخ داد كه وقتي اين گله ايستاد.مات ومبهوت مانده بودم كه اين پير مگر مي دانست كه ما به كجا مي رويم؟شا نه هامو بالا انداختم و لبخندي زدم وبا پيرمرد چوپان همراه شدم همراه شدني كه گويي نمي خواستم به پايان برسد.پير چوپان پس از طي مسافتي لب به سخن گشود و گفت در دل اين كوهها رازهايي بس شگرف است و من فقط به چشمان او خيره مي نگريستم.در چشمان اين پير كهن كه گويي جوان بود!غمي عجيب موج مي زد وشانه هاي خميده اش از گذران كوچهاي بي شماري سخن مي گفت و نگاه و كلامش از تجربه اي عميق.سؤال كردم چه رازي در دل اين كو هها نهفته است؟او پاسخ داد همان رازي كه تو را به ويرانه ها مي كشاند.با تعجب به اين پير نگاه كردم و در ذهنم مدام فكر مي كردم كه من از علا قه ام و گمشده اي كه  در ويرانه دارم با او سخني نگفته ام!اين پير كه بود كه اينچنين از من مي دانست.لحظه اي از رفتن ايستاد و من نيز ايستادم.گوشه اي نشست و چوبش را زير چانه اش قرار داد وبه دور دستها خيره شد.كنارش نشستم ناگهان گفت سالهاست كه در ويرانه گم شدي و گم شده اي داري ومن در كوهها گم شدم و گم شده اي دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00 size=5&gt;ادامه دارد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 11:15:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چقدر شبيه مادرم شده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا نمي شناسي ام؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا نمي شناسمت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد،فهميدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به دردهاي بادكرده روحم كه از قاب تنم بيرون زده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;با توام بي حضور تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بي مني با حضور من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم هايت،زخم هاي مكررم بودند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بقچه چهل تيكه دلم ناتمام مانده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;(حسين پناهي)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 11:06:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشباح شبانگاهي </title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>             &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/2cqo6px.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيمه شبها مي نالمو مي گريم.زيرا كسي را در كنار خود نمي يابم.اشباح شبانگاهي به سراغم آمدند و در من نگريستند،و از ديدارشان سرخي شرم چهره ام را فرا گرفت.به آنان گفتم:اي اشباح،پيش از اين هر وقت از اينجا مي گذشتيد مرا در خواب ناز مي يافتيد!؟ولي مي بينيد كه امشب بيدارم و اشك مي ريزم چون هر شب!با اين همه،مرا كه پيش از اين به عاقلي مي ستوديد،ملامت نكنيد،زيرا غمي نا گفتني بر دلم نشسته است.اشباح پريده رنگ نيمه شب به من نگريستند و از برابرم گذشتند.نمي دانم ديوانه يا عاقلم پنداشتند،ولي مي دانم كه براي آنان اين هر دو يكسان بود.اين سخن را جز با عاقلان مگوئيد.زيرا مردم عوام جز نيشخند كاري نمي توانند كرد.مي خواهم زبان به ستايش آنكس گشايم كه در پي آتشي است كه خويشتن  را پروانه وار در آن بسوزاند.در آرامش شبهاي عشق كه در آن نهال زندگي نشانده مي شود و مشعل حيات دست به دست مي گردد.با ديدن ماه خاموش و درخشان،هيجاني مرموز روح تو را فرا مي گيرد.ديگر ،خويشتن را زنداني ظلمت جانكاه نمي يابي.زيرا هر لحظه دل خود را در آرزوي مقامي بالاتر مي بيني.ديگر از دوري راه نمي هراسي و از رنج سفر نمي فرسايي.روح مشتاق را شتابان به سوي سرچشمه نور و صفا مي فرستي تا پروانه وار در آتش شوق بسوزد.تا راز اين نكته را درنيابي كه((بمير تا زنده شوي))ميهمان گمنامي در سرزمين ظلمت بيش نخواهي بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 21:34:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راهبان و دختر</title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/t6f5p2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تانزان و اكيدو دو راهب ذن در خيابان گا آلودي در شهر قدم مي زدند كه به دختري با&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جامه ابريشمين برخوردند،او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان بگذرد،تانزان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت بيا دختر،و او را بغل كرد و از خيابان گذراند.دو را هب تا شب سخن نگفتند،سر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انجام در دير اكيدو نتواست بي تفاوت بماند و گفت:راهبان نمي بايست به دختران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نزديك شوند،خاصه به دختران زيبايي چون او،چرا چنين كردي؟تانزان گفت:دوست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيز،من آن دختر را در همانجا در شهر رها كردم،اين تويي كه خود را تا اينجا آورده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2009 17:56:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالها پيش بود يا نبود!!</title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>                                      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/25yyogk.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سالها پيش بود يا نبود!! درست به خاطر ندارم اما خوب به خاطر دارم كه در ويرانه اي گم شدم و تا اكنون از آن ويرانه بيرون نيامده ام راه را نمي دانم و حتي به خاطر ندارم كه چه كسي مرا به آن ويرانه برد ولي اين را خوب مي دانم كه در اين ويرانه رازي يا چيزيست كه مرا با همه خرديم به پيش مي خواند و من از پي او مي روم و هنوز نه او را يافتم نه راه را. واين روزها هم كه سخت درگير خمره هستم و به دنبال راز خمره.بهتر است بگويم در كاوش گل هستم.گويند آدم را از گل آفريدند و گل يعني آفرينش!هربار كه بر روي زمين پا مي گذارم آرام راه مي روم و به خاك زير پايم سلام مي كنم.چرا كه ما را از او آفريدند و باز به درون او باز مي گرديم و شايد ديگري را دوباره از تن ما كه به خاك باز گشته است بسازند!!!پس گل حرمتي دارد و رازي.مي شنوم صداي قلبهاي آدمياني كه در زير خاك مدفونند و ما روي آرزوهايشان گام بر مي داريم!هر بار كه پايم بر خاكي قرار مي گيرد احساس مي كنم كه آن خاك سنگين است.چرا كه در هر گوشه اين خاك كسي خوابيده است كه اگر خوب گوش فرا دهيم مي شنويم صداي قلبهايشان را .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حكيم خيام مي فرمايد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پيش از من و تو ليل و نهاري نهاري بوده است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در هر قرني بزرگواري بوده است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر جا كه قدم نهي تو بر روي زمين&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن مردمك چشم نگاري بوده است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Dec 2008 20:42:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> فيلم مستند سراي سنگي </title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>      &lt;IMG alt=&quot;مستند سراي سنگي&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/sykttv.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;  
&lt;P&gt;      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         &lt;A href=&quot;http://www.vcn.bc.ca/oshihan/ziff&quot; target=_blank&gt;فيلم مستند سراي سنگي موفق به دريافت تنديس پنجمين جشنواره ziff در كانادا گرديد.&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.vcn.bc.ca/oshihan/ziff&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 18:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم مستند سنمار در </title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/10qano1.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;                         &lt;A href=&quot;http://www.art.yjc.ir/NewsDesc.aspx?newsid=124389&quot; target=_blank&gt;مستند سنمار در جشنواره رحمت&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلبه</title>
<link>http://ajafari.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>                     &lt;IMG height=528 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/25znyxl.jpg&quot; width=383 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هوا گرگ و ميش بود كه به اون جنگل رسيد ديگه كم كم داشت به كلبش نزديك مي شد.هوا سرد بود و سوز سرما با صداي باد به هم آميخته بود انگار داشت ملودي مرگ را در اركستر اين جنگل به اجرا در مي آورد.نمي دونست چه قدر راه رفته تا بالاخره به كلبه رسيده.وقتي به كلبه رسيد اطرافش را نگاه كرد انگار ميلي كه اونو به اين كلبه كشونده بود ديگه از بين رفته بود چون بدون اينكه وارد كلبه بشه كنار يك تنه درخت كه به حالت صندلي شده بود نشت و سرش را در ميان دستاش فرو برد.انگار تو اين عالم نبود.سرما را حس نمي كرد چند دقيقه اي تو همون حالت موند ناگهان سرش را از ميان دستهاش بيرون آورد و رو به آسمان لبخندي زد و ديگه از جاش حركت نكرد.انگار سالهاست كه مرده بود.بلاخره به اون آرامشي كه مي خواست رسيد چون براي اولين بار از ته دلش خنديده بود.حالا هر كس كه به سمت اون كلبه مي ره فقط به خاطر آرامشي هست كه اونجا به آدم ميده.آره منم الان به اون آرامش رسيدم.ممنونم كه قبل از اينكه به آرامش برسي نوشته منو خوندي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 19:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajafari&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>ajafari</dc:creator>
<guid>http://ajafari.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
