چقدر شبيه مادرم شده ام.
چرا نمي شناسي ام؟!
چرا نمي شناسمت؟
مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد،فهميدم
ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به دردهاي بادكرده روحم كه از قاب تنم بيرون زده اند.
با توام بي حضور تو
بي مني با حضور من
مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.
همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم هايت،زخم هاي مكررم بودند
نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بقچه چهل تيكه دلم ناتمام مانده اند.
بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.
(حسين پناهي)