تبليغاتX
من و سینما - راهبان و دختر
 

 

 

 

 

 

تانزان و اكيدو دو راهب ذن در خيابان گا آلودي در شهر قدم مي زدند كه به دختري با

 

جامه ابريشمين برخوردند،او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان بگذرد،تانزان

 

گفت بيا دختر،و او را بغل كرد و از خيابان گذراند.دو را هب تا شب سخن نگفتند،سر

 

انجام در دير اكيدو نتواست بي تفاوت بماند و گفت:راهبان نمي بايست به دختران

 

نزديك شوند،خاصه به دختران زيبايي چون او،چرا چنين كردي؟تانزان گفت:دوست

 

عزيز،من آن دختر را در همانجا در شهر رها كردم،اين تويي كه خود را تا اينجا آورده

 

اي!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:27  توسط علی جعفری نجف آبادی  |