
تانزان و اكيدو دو راهب ذن در خيابان گا آلودي در شهر قدم مي زدند كه به دختري با
جامه ابريشمين برخوردند،او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان بگذرد،تانزان
گفت بيا دختر،و او را بغل كرد و از خيابان گذراند.دو را هب تا شب سخن نگفتند،سر
انجام در دير اكيدو نتواست بي تفاوت بماند و گفت:راهبان نمي بايست به دختران
نزديك شوند،خاصه به دختران زيبايي چون او،چرا چنين كردي؟تانزان گفت:دوست
عزيز،من آن دختر را در همانجا در شهر رها كردم،اين تويي كه خود را تا اينجا آورده
اي!!