هوا گرگ و ميش بود كه به اون جنگل رسيد ديگه كم كم داشت به كلبش نزديك مي شد.هوا سرد بود و سوز سرما با صداي باد به هم آميخته بود انگار داشت ملودي مرگ را در اركستر اين جنگل به اجرا در مي آورد.نمي دونست چه قدر راه رفته تا بالاخره به كلبه رسيده.وقتي به كلبه رسيد اطرافش را نگاه كرد انگار ميلي كه اونو به اين كلبه كشونده بود ديگه از بين رفته بود چون بدون اينكه وارد كلبه بشه كنار يك تنه درخت كه به حالت صندلي شده بود نشت و سرش را در ميان دستاش فرو برد.انگار تو اين عالم نبود.سرما را حس نمي كرد چند دقيقه اي تو همون حالت موند ناگهان سرش را از ميان دستهاش بيرون آورد و رو به آسمان لبخندي زد و ديگه از جاش حركت نكرد.انگار سالهاست كه مرده بود.بلاخره به اون آرامشي كه مي خواست رسيد چون براي اولين بار از ته دلش خنديده بود.حالا هر كس كه به سمت اون كلبه مي ره فقط به خاطر آرامشي هست كه اونجا به آدم ميده.آره منم الان به اون آرامش رسيدم.ممنونم كه قبل از اينكه به آرامش برسي نوشته منو خوندي.