تبليغاتX
من و سینما
دل نوشته های علی جعفری نجف آبادی

صبح زود عازم روستايي در دل كوير شديم خودمو براي تصوير برداري آماده كرده بودم.بعد از حدود 4ساعت به اون روستا رسيديم.راهنماي ما كه يك جوان پاك روستايي بود ما را براي ديدن غاري كه به تازگي پيدا شده بود همراهي مي كرد.در طي مسير كه از ميان كوهها مي گذشت ناگهان چشمم به چوپاني افتاد كه به رسم كهن همچنان كوچنده بود.اين پيرمرد چوپان لبخندي به من زد به ياد نمي آرم چه چيز در چشمان اين پير بود كه مرا اينچنين محو كرده بود با صداي بچه هاي گروه به خودم اومدم از راهنماي جوانان پرسيدم كي مي رسيم و به جاي راهنماي جوانمان چوپان پير به من پاسخ داد كه وقتي اين گله ايستاد.مات ومبهوت مانده بودم كه اين پير مگر مي دانست كه ما به كجا مي رويم؟شا نه هامو بالا انداختم و لبخندي زدم وبا پيرمرد چوپان همراه شدم همراه شدني كه گويي نمي خواستم به پايان برسد.پير چوپان پس از طي مسافتي لب به سخن گشود و گفت در دل اين كوهها رازهايي بس شگرف است و من فقط به چشمان او خيره مي نگريستم.در چشمان اين پير كهن كه گويي جوان بود!غمي عجيب موج مي زد وشانه هاي خميده اش از گذران كوچهاي بي شماري سخن مي گفت و نگاه و كلامش از تجربه اي عميق.سؤال كردم چه رازي در دل اين كو هها نهفته است؟او پاسخ داد همان رازي كه تو را به ويرانه ها مي كشاند.با تعجب به اين پير نگاه كردم و در ذهنم مدام فكر مي كردم كه من از علا قه ام و گمشده اي كه  در ويرانه دارم با او سخني نگفته ام!اين پير كه بود كه اينچنين از من مي دانست.لحظه اي از رفتن ايستاد و من نيز ايستادم.گوشه اي نشست و چوبش را زير چانه اش قرار داد وبه دور دستها خيره شد.كنارش نشستم ناگهان گفت سالهاست كه در ويرانه گم شدي و گم شده اي داري ومن در كوهها گم شدم و گم شده اي دارم.

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط علی جعفری نجف آبادی