تبليغاتX
من و سینما

چقدر شبيه مادرم شده ام.

چرا نمي شناسي ام؟!

چرا نمي شناسمت؟

مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد،فهميدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به دردهاي بادكرده روحم كه از قاب تنم بيرون زده اند.

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم هايت،زخم هاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بقچه چهل تيكه دلم ناتمام مانده اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.

(حسين پناهي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:36  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

            

نيمه شبها مي نالمو مي گريم.زيرا كسي را در كنار خود نمي يابم.اشباح شبانگاهي به سراغم آمدند و در من نگريستند،و از ديدارشان سرخي شرم چهره ام را فرا گرفت.به آنان گفتم:اي اشباح،پيش از اين هر وقت از اينجا مي گذشتيد مرا در خواب ناز مي يافتيد!؟ولي مي بينيد كه امشب بيدارم و اشك مي ريزم چون هر شب!با اين همه،مرا كه پيش از اين به عاقلي مي ستوديد،ملامت نكنيد،زيرا غمي نا گفتني بر دلم نشسته است.اشباح پريده رنگ نيمه شب به من نگريستند و از برابرم گذشتند.نمي دانم ديوانه يا عاقلم پنداشتند،ولي مي دانم كه براي آنان اين هر دو يكسان بود.اين سخن را جز با عاقلان مگوئيد.زيرا مردم عوام جز نيشخند كاري نمي توانند كرد.مي خواهم زبان به ستايش آنكس گشايم كه در پي آتشي است كه خويشتن  را پروانه وار در آن بسوزاند.در آرامش شبهاي عشق كه در آن نهال زندگي نشانده مي شود و مشعل حيات دست به دست مي گردد.با ديدن ماه خاموش و درخشان،هيجاني مرموز روح تو را فرا مي گيرد.ديگر ،خويشتن را زنداني ظلمت جانكاه نمي يابي.زيرا هر لحظه دل خود را در آرزوي مقامي بالاتر مي بيني.ديگر از دوري راه نمي هراسي و از رنج سفر نمي فرسايي.روح مشتاق را شتابان به سوي سرچشمه نور و صفا مي فرستي تا پروانه وار در آتش شوق بسوزد.تا راز اين نكته را درنيابي كه((بمير تا زنده شوي))ميهمان گمنامي در سرزمين ظلمت بيش نخواهي بود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:4  توسط علی جعفری نجف آبادی  |