
تانزان و اكيدو دو راهب ذن در خيابان گا آلودي در شهر قدم مي زدند كه به دختري با
جامه ابريشمين برخوردند،او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان بگذرد،تانزان
گفت بيا دختر،و او را بغل كرد و از خيابان گذراند.دو را هب تا شب سخن نگفتند،سر
انجام در دير اكيدو نتواست بي تفاوت بماند و گفت:راهبان نمي بايست به دختران
نزديك شوند،خاصه به دختران زيبايي چون او،چرا چنين كردي؟تانزان گفت:دوست
عزيز،من آن دختر را در همانجا در شهر رها كردم،اين تويي كه خود را تا اينجا آورده
اي!!
سالها پيش بود يا نبود!! درست به خاطر ندارم اما خوب به خاطر دارم كه در ويرانه اي گم شدم و تا اكنون از آن ويرانه بيرون نيامده ام راه را نمي دانم و حتي به خاطر ندارم كه چه كسي مرا به آن ويرانه برد ولي اين را خوب مي دانم كه در اين ويرانه رازي يا چيزيست كه مرا با همه خرديم به پيش مي خواند و من از پي او مي روم و هنوز نه او را يافتم نه راه را. واين روزها هم كه سخت درگير خمره هستم و به دنبال راز خمره.بهتر است بگويم در كاوش گل هستم.گويند آدم را از گل آفريدند و گل يعني آفرينش!هربار كه بر روي زمين پا مي گذارم آرام راه مي روم و به خاك زير پايم سلام مي كنم.چرا كه ما را از او آفريدند و باز به درون او باز مي گرديم و شايد ديگري را دوباره از تن ما كه به خاك باز گشته است بسازند!!!پس گل حرمتي دارد و رازي.مي شنوم صداي قلبهاي آدمياني كه در زير خاك مدفونند و ما روي آرزوهايشان گام بر مي داريم!هر بار كه پايم بر خاكي قرار مي گيرد احساس مي كنم كه آن خاك سنگين است.چرا كه در هر گوشه اين خاك كسي خوابيده است كه اگر خوب گوش فرا دهيم مي شنويم صداي قلبهايشان را .
حكيم خيام مي فرمايد:
پيش از من و تو ليل و نهاري نهاري بوده است
در هر قرني بزرگواري بوده است
هر جا كه قدم نهي تو بر روي زمين
آن مردمك چشم نگاري بوده است