اگر دستت را به من بدهي تو را به مهماني شهر ستاره ها خواهم برد. به آن کرانه هاي دور که در افق هاي ميشي چشمان کبوتران چاهي مي درخشد.آهسته بيا، اينجا قلب تف داده مادرم ايران است. اينجا کوير است!چشمهايت را ببند و دلت را به رقص شفاف باد بسپار تا آواز تکبيره الا حرام تاق را در گوشت زمزمه کند.باد در قلب گرم کوير مي دود تا سايه مرطوب دعا را در برکه ماه بريزد و من در آغوش گرم کویر مي دوم تا خود را پيدا کنم. آواز طلا يي شنهاي کوير را برايت به ارمغان آورده ام تا خالي شوي از اسارت و فارغ شوي از تعلق که کوير گرم سرزمين من، وابستگي را برنمي تابد.قدم هايت را آرام بر شن هايش بگذار و برو. قرار نيست بي قراري شنهايش تو را اسير کند که اينجا سرزمين بي تعلقي هاست.به کوير بيا تا ابهت طلا يي خورشيد را در شهر شن هاي روان بيني. ببيني که خورشيد با يک بغل مهرباني براي دل تف داده زمين آواز مي خواند. بيا تا خورشيد را با تمام صداقتش لمس کني.وقتي آسمان به غروب مي نشيند و در آن کرانه دور شطي از خون جاري مي شود، شنهاي معلق در سايه مهتاب شنا مي کنند. آن وقت است که آسمان با تولد اولين ستاره اش تو را مبهوت مي کند.و ضجه باد بلند مي شود که «چشم هايت را نبند خورشيد، مي خواهم ميان غمهايش لا نه بسازم» خورشيد، اما چشمان خمارش را مي بندد و آسمان با تن پوش نقره اي ستاره ها، شن هاي ديوانه را به شام دعوت مي کند.و تو مي تواني آن هنگام در سکوت اهورايي کوير خدا را احساس کني. آري شب کوير فصل مستي ستاره ها و نشانه اي از لبخند خداست.با من به کوير بيا که از انجماد خاک دور است و هيچ کس در آن از تاريکي نمي ترسد. بيا تا در سکوت رويايي خدا، سجده کنيم. آنقدر سجده کنيم تا شايد ابراهيم خليل الله، تبر به دست شروع به شکستن بتمان کند و بشنويم صداي شکستن بتهاي نفساني را تا از اعماق وجودمان اين صدا به گوش برسد که «اينجا ملکوت است».
