تبليغاتX
من و سینما
 

هر كه گويد كه:

 

ترا فلان ثنا گفت!

 

بگو:

 

مرا ثنا تو مي گويي!او را بهانه مي سازي!

 

هر كه گويد كه:

 

ترا فلان دشنام داد!

 

بگو:

 

مرا،تو دشنام مي دهي! او را،بهانه مي كني!

 

 

آنكه مرا دشنام مي دهد،خوشم مي آيد،

 

وآنكه ثنا مي گويد،مي رنجم!

 

زيرا كه ثنا مي بايد كه بعد آن،انكار،در نيايد!

 

آخر منافق،بدتر است از كافر!

 

 

((شمس تبريزي))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:48  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

صبح زود عازم روستايي در دل كوير شديم خودمو براي تصوير برداري آماده كرده بودم.بعد از حدود 4ساعت به اون روستا رسيديم.راهنماي ما كه يك جوان پاك روستايي بود ما را براي ديدن غاري كه به تازگي پيدا شده بود همراهي مي كرد.در طي مسير كه از ميان كوهها مي گذشت ناگهان چشمم به چوپاني افتاد كه به رسم كهن همچنان كوچنده بود.اين پيرمرد چوپان لبخندي به من زد به ياد نمي آرم چه چيز در چشمان اين پير بود كه مرا اينچنين محو كرده بود با صداي بچه هاي گروه به خودم اومدم از راهنماي جوانان پرسيدم كي مي رسيم و به جاي راهنماي جوانمان چوپان پير به من پاسخ داد كه وقتي اين گله ايستاد.مات ومبهوت مانده بودم كه اين پير مگر مي دانست كه ما به كجا مي رويم؟شا نه هامو بالا انداختم و لبخندي زدم وبا پيرمرد چوپان همراه شدم همراه شدني كه گويي نمي خواستم به پايان برسد.پير چوپان پس از طي مسافتي لب به سخن گشود و گفت در دل اين كوهها رازهايي بس شگرف است و من فقط به چشمان او خيره مي نگريستم.در چشمان اين پير كهن كه گويي جوان بود!غمي عجيب موج مي زد وشانه هاي خميده اش از گذران كوچهاي بي شماري سخن مي گفت و نگاه و كلامش از تجربه اي عميق.سؤال كردم چه رازي در دل اين كو هها نهفته است؟او پاسخ داد همان رازي كه تو را به ويرانه ها مي كشاند.با تعجب به اين پير نگاه كردم و در ذهنم مدام فكر مي كردم كه من از علا قه ام و گمشده اي كه  در ويرانه دارم با او سخني نگفته ام!اين پير كه بود كه اينچنين از من مي دانست.لحظه اي از رفتن ايستاد و من نيز ايستادم.گوشه اي نشست و چوبش را زير چانه اش قرار داد وبه دور دستها خيره شد.كنارش نشستم ناگهان گفت سالهاست كه در ويرانه گم شدي و گم شده اي داري ومن در كوهها گم شدم و گم شده اي دارم.

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط علی جعفری نجف آبادی 

چقدر شبيه مادرم شده ام.

چرا نمي شناسي ام؟!

چرا نمي شناسمت؟

مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد،فهميدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به دردهاي بادكرده روحم كه از قاب تنم بيرون زده اند.

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم هايت،زخم هاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بقچه چهل تيكه دلم ناتمام مانده اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.

(حسين پناهي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:36  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

            

نيمه شبها مي نالمو مي گريم.زيرا كسي را در كنار خود نمي يابم.اشباح شبانگاهي به سراغم آمدند و در من نگريستند،و از ديدارشان سرخي شرم چهره ام را فرا گرفت.به آنان گفتم:اي اشباح،پيش از اين هر وقت از اينجا مي گذشتيد مرا در خواب ناز مي يافتيد!؟ولي مي بينيد كه امشب بيدارم و اشك مي ريزم چون هر شب!با اين همه،مرا كه پيش از اين به عاقلي مي ستوديد،ملامت نكنيد،زيرا غمي نا گفتني بر دلم نشسته است.اشباح پريده رنگ نيمه شب به من نگريستند و از برابرم گذشتند.نمي دانم ديوانه يا عاقلم پنداشتند،ولي مي دانم كه براي آنان اين هر دو يكسان بود.اين سخن را جز با عاقلان مگوئيد.زيرا مردم عوام جز نيشخند كاري نمي توانند كرد.مي خواهم زبان به ستايش آنكس گشايم كه در پي آتشي است كه خويشتن  را پروانه وار در آن بسوزاند.در آرامش شبهاي عشق كه در آن نهال زندگي نشانده مي شود و مشعل حيات دست به دست مي گردد.با ديدن ماه خاموش و درخشان،هيجاني مرموز روح تو را فرا مي گيرد.ديگر ،خويشتن را زنداني ظلمت جانكاه نمي يابي.زيرا هر لحظه دل خود را در آرزوي مقامي بالاتر مي بيني.ديگر از دوري راه نمي هراسي و از رنج سفر نمي فرسايي.روح مشتاق را شتابان به سوي سرچشمه نور و صفا مي فرستي تا پروانه وار در آتش شوق بسوزد.تا راز اين نكته را درنيابي كه((بمير تا زنده شوي))ميهمان گمنامي در سرزمين ظلمت بيش نخواهي بود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:4  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

 

 

 

 

 

 

تانزان و اكيدو دو راهب ذن در خيابان گا آلودي در شهر قدم مي زدند كه به دختري با

 

جامه ابريشمين برخوردند،او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان بگذرد،تانزان

 

گفت بيا دختر،و او را بغل كرد و از خيابان گذراند.دو را هب تا شب سخن نگفتند،سر

 

انجام در دير اكيدو نتواست بي تفاوت بماند و گفت:راهبان نمي بايست به دختران

 

نزديك شوند،خاصه به دختران زيبايي چون او،چرا چنين كردي؟تانزان گفت:دوست

 

عزيز،من آن دختر را در همانجا در شهر رها كردم،اين تويي كه خود را تا اينجا آورده

 

اي!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:27  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

                                     

سالها پيش بود يا نبود!! درست به خاطر ندارم اما خوب به خاطر دارم كه در ويرانه اي گم شدم و تا اكنون از آن ويرانه بيرون نيامده ام راه را نمي دانم و حتي به خاطر ندارم كه چه كسي مرا به آن ويرانه برد ولي اين را خوب مي دانم كه در اين ويرانه رازي يا چيزيست كه مرا با همه خرديم به پيش مي خواند و من از پي او مي روم و هنوز نه او را يافتم نه راه را. واين روزها هم كه سخت درگير خمره هستم و به دنبال راز خمره.بهتر است بگويم در كاوش گل هستم.گويند آدم را از گل آفريدند و گل يعني آفرينش!هربار كه بر روي زمين پا مي گذارم آرام راه مي روم و به خاك زير پايم سلام مي كنم.چرا كه ما را از او آفريدند و باز به درون او باز مي گرديم و شايد ديگري را دوباره از تن ما كه به خاك باز گشته است بسازند!!!پس گل حرمتي دارد و رازي.مي شنوم صداي قلبهاي آدمياني كه در زير خاك مدفونند و ما روي آرزوهايشان گام بر مي داريم!هر بار كه پايم بر خاكي قرار مي گيرد احساس مي كنم كه آن خاك سنگين است.چرا كه در هر گوشه اين خاك كسي خوابيده است كه اگر خوب گوش فرا دهيم مي شنويم صداي قلبهايشان را .

حكيم خيام مي فرمايد:

پيش از من و تو ليل و نهاري نهاري بوده است

در هر قرني بزرگواري بوده است

هر جا كه قدم نهي تو بر روي زمين

آن مردمك چشم نگاري بوده است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:12  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

      مستند سراي سنگي 

     

         فيلم مستند سراي سنگي موفق به دريافت تنديس پنجمين جشنواره ziff در كانادا گرديد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:3  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

 

 

 

                         مستند سنمار در جشنواره رحمت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 13:21  توسط علی جعفری نجف آبادی 

                      

هوا گرگ و ميش بود كه به اون جنگل رسيد ديگه كم كم داشت به كلبش نزديك مي شد.هوا سرد بود و سوز سرما با صداي باد به هم آميخته بود انگار داشت ملودي مرگ را در اركستر اين جنگل به اجرا در مي آورد.نمي دونست چه قدر راه رفته تا بالاخره به كلبه رسيده.وقتي به كلبه رسيد اطرافش را نگاه كرد انگار ميلي كه اونو به اين كلبه كشونده بود ديگه از بين رفته بود چون بدون اينكه وارد كلبه بشه كنار يك تنه درخت كه به حالت صندلي شده بود نشت و سرش را در ميان دستاش فرو برد.انگار تو اين عالم نبود.سرما را حس نمي كرد چند دقيقه اي تو همون حالت موند ناگهان سرش را از ميان دستهاش بيرون آورد و رو به آسمان لبخندي زد و ديگه از جاش حركت نكرد.انگار سالهاست كه مرده بود.بلاخره به اون آرامشي كه مي خواست رسيد چون براي اولين بار از ته دلش خنديده بود.حالا هر كس كه به سمت اون كلبه مي ره فقط به خاطر آرامشي هست كه اونجا به آدم ميده.آره منم الان به اون آرامش رسيدم.ممنونم كه قبل از اينكه به آرامش برسي نوشته منو خوندي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:38  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

 

 

         

 

            فيلم مستند سنمار در بخش مسابقه بيست و پنجمين جشنواره بين الملل فيلم

                                                       كوتاه تهران

                            شنبه 25/08/1387 سالن شماره 2 سينما فلسطين

                                                      ساعت 20

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:40  توسط علی جعفری نجف آبادی 

                                                

بخشي ازفيلم مستندم را شروع كردم در اين فيلم مستند محمد دهملايي و مهدي همتي با من همراه هستند اين فيلم مستند به احتمال زياد آخرين كار مستندم خواهد بود و بعد از اين مستند فيلم داستاني خواهم ساخت كه در حال حاضر مشغول نگارشش هستم و عنوان آن كلبه است.داستان كلبه حال و هواي سورئال را دارد البته تا ببينيم چه زايد زمان...........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:24  توسط علی جعفری نجف آبادی 

 

 

تو اين را دروغ و فسانه مخوان

به يكسان روش در زمانه  مدان

 

ايرانويچ خاستگاه اوليه همه آرياييان گيتي بود كه روزگاري همه با هم در اين سرزمين سردسير در كنار توده هاي آتش سرخ سوزان خود را گرم ميكردند و در طبيعت زيباي آن به ديدن مناظر شگرف و زمزمه نسيم صبحگاهي و تموج جويبارها مي پرداختند و از نوشيدن عصاره گياه نشاط آور سومه( هئومه) سرمست شده به پرستش و ستایش ایزدان می پرداختند.

 پژوهش در تعيين موقعيت جغرافيايي اين مكان در قرون اخير موضوع بحث بسياري از دانشمندان بوده و گروهي آنرا سرزميني افسانه اي و خيالي و عده اي با استناد به توصيفات آب و هوايي و برخي گزارشات در متون ديني هر يك منطقه اي از جهان را حدس زده اند كه پرداختن به اين حدسيات موضوع بحث ما در اين بخش نيست.

ايرانويچ واژه اي به زبان پهلوي است كه از نام اوستايي ائيرينه وئيجه Airiyana.Vaejah  گرفته شده  كه به  معناي خاستگاه يا مركزيت يا محل تمركزائيري ها است و ائيريه واژه اوستايي به معناي آزاده است و ناميست كه به طبقه اشراف و سلحشوران اين ملت اطلاق میگردید. اين واژه در منابع هندي اريه و در كتيبه هاي هخامنشي نيز اريه ناميده شده که امروزه آریا می نامیم.

در ونديداد اوستا به جز توصيف آب و هوايي و اشاره به سرماي ديو داده و وفور نوعي مار كه به آن اشاره داشتيم چندان كه بايد به موقعيت جغرافيايي ايرانويچ پرداخته نشده است. اشاره به ده ماه زمستاني و وجود سيلابهاي پيشرفته در زمستان هم نميتواند مشخصه منطقه خاصي از جهان باشد. در بخش يشتهاي اوستا نيز بارها از ايرانويچ و رودخانه دائيتي نيك (ونگوهي داييتي )ياد شده است اما نام هيچ رودخانه اي در تاريخ شناخته شده جهان باستان  با نام اين رود مطابقت ندارد.

در منابع پهلوي به نقل از متون ديني مذكور است كه جهان از هفت كشور تشكيل شده بود كه كشور مركزي را خونيره يا خونيرث Xvaniratha مي ناميدند و  ايرانويج در ناف جهان و در ميان كشور خونيره  واقع بوده و در شمال خونيره در بن كده زمستان دو كشور ديگر به نامهاي وئوروبرشت Vourubaresht و وئوروجرشت Vourujaresht قرار داشتند كه علي القاعده ايرانويچ در جنوب آنها جاي داشته است. اما اين توضيحات كافي بنظر نميرسد و ما در تاريخ شناخته شده و مدون جهان حتي در عهد عتيق اسامي چنين كشورهايي را نشنيده ايم و به عبارتي با توجه به مجموعه آنچه در منابع ايراني آمده است چيزي از موقعيت جغرافيايي ايرانويچ  دستگير نميشود و ما ناگزیر به مراجعه به منابع اساطیری هندوان هستیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:36  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

 

 

ميرچا الياده" معتقد است كه «انسان غيرمذهبي وجود ندارد». اين اعتقاد وي از اين‌جا ريشه مي‌گيرد كه در درون هر انساني گونه‌اي از اعتقادات مذهبي را مي‌توان مشخص كرد، اعتقاداتي كه يا به صورت آگاهانه است يا ناخودآگاه.

مذهبي كه ميرچا الياده به آن اشاره دارد، لزوما همان تصوري نيست كه در ذهن امروزي ما شكل گرفته، بلكه گونه‌اي از باورها و آيين‌ها و نمادها و گاهي تركيبي از همه‌ي آن‌هاست.

براي بشري كه در دنياي باستان مي‌زيست، هر چيزي يا مقدس بود يا نامقدس، يا جزو توتم‌ها قلمداد مي‌شد يا جزو تابوها، يا در حريم‌ها قرار مي‌گرفت يا در حرم‌ها، يا فضيلت محسوب مي‌شد يا رذيلت، مبارك بود يا نحس و بالاخره يا خير بود يا شر. تاجايي كه اين دريافت و تفكر ديرين، همچنان در ذهن بشر امروزي در اشكال متفاوت به حيات خود ادامه مي‌دهد.

به اين ترتيب مي‌توان ابعاد گوناگون باورهاي مذهبي را در لحظه به لحظه تاريخ و در تمامي تمدن‌ها مشاهده و پي‌گيري كرد. از اين ميان برخي از فرهنگ‌ها را مي‌توان مذهبي‌تر قلمداد كرد. ايران يكي از آن مذهبي‌ترين‌هاست.

با يك نگاه دقيق مي‌توان نمود مذهب و تقدس، با آن مفهومي كه اشاره شد را در ميان ايرانيان از ديرباز تاكنون مورد بررسي قرار داد، كه اين نوشتار به اندكي از آن بسيار مي‌پردازد:

از آن زماني كه فريدون بهترين قسمت زمين، مركز جهان، ايران را به ايرج داد، مرز و «جغرافياي مقدسي» در ذهنمان شكل گرفت كه به نام ايران مي‌شناسيمش. اين ناف دنيا بودن و در مركز جهان واقع شدن به خودي خود از «نمادهاي تقدس» به شمار مي‌رود.

 (بشر همواره خود را در مركز دنيا حس مي‌كرده و خانه و شهر و كشورش را در اين مهم‌ترين بخش از دينا تصور مي‌كرده است)

و از آن هنگامي كه جمشيد نوروز را جشن گرفت و هوشنگ آتش را شناخت و جشن سده را برگزار كرد و هم از آن شب طولاني در شب چله كه ايزد مهر به دنيا آمد، ايراني مفهومي را مي‌شناسد كه امروزي‌ها «زمان مقدس» مي‌نامندش. اين هر سه را ما امروز جشن مي‌گيريم و «باورهاي مقدسي» نسبت به آن‌ها داريم. به طور مثال، اتفاق نوروز به عنوان يك باور مقدس در زماني مقدس چنان كاربرد دارد كه در باورهاي اسلامي هم، آفرينش دنيا همگام با آن قلمداد مي‌شود.

در آن جغرافياي مقدسي كه ذكر شد، «كوه‌هاي مقدسي» وجود دارند كه حتي مورد ستايش قرار مي‌گيرند. در اوستا آمده است: « كوه‌هاي آب ريزان را مي‌ستاييم و مي‌ستاييم ستيغ كوهي را كه تو بر آن روييدي.»
درباره‌ي مقدس بودن كوه‌هاي ايراني احمد نوري در نشريه‌ي وهومن چنين مي‌نويسد: «فر(نيروي پيشرفت,بالندگي,شكوه) نامداران ايران ستايش شده است. پيوند فر ايرانيان كه فر ايزدي و فر كياني است با كوه و كوهستان بدان سبب است كه ايرانيان فر خود را مانند كوه پابرجا و جاويد مي‌دانستند و بر اين باور بودند كه هيچ نيرويي نمي‌تواند فر ايرانيان را نابود سازد. همچنين كوه‌ها را داراي فر ايزدي مي‌دانستند.»

در رابطه با تقدس كوه‌ها در ايران بد نيست اضافه كنيم كه كوه "اوشيدرنه" در كنار درياچه كيانسه جايگاه وحي اهورامزدا به زردشت انگاشته مي‌شود. برحسب معتقدات ايرانيان باستان، كوه مقدس البرز در ميانه زمين واقع و به آسمان پيوسته است. الوند، البرز، بيستون، سبلان، كوه رحمت در تخت جمشيد، تانگري داغ( كوه خدا) در استان گلستان و ... از كوه‌هاي مقدس ايران به شمار مي‌روند.

در ميان دشت‌هاي اين سرزمين گياهان و درختاني ريشه دوانيده‌اند كه همواره برايمان تقدس داشته‌اند. گاهي، اين «گياهان مقدس» آن چنارهاي كهن‌سالي هستند كه در كنار مزار امام‌زاده‌ها روييده‌اند، و يا آن سروهايي هستند كه نماد جاودانگي‌اند و حتي در طرح بته جقه در فرش ايراني به نمايش در آمده‌اند، فرشي كه خود تداعي‌گر باغ ايراني و آن باغ خود نمادي از بهشت است. سرو چنان با معتقدات ما گره خورده كه دسته‌گلي كه به مناسبت تسليت فرد فوت كرده به خانواده‌اش تسليم مي‌كنيم، به شكل سرو آراسته مي‌شود. نخل و گل نيلوفر نيز از ديگر گياهان مقدسي هستند كه همواره در باور ايراني ما وجود دارند.

آدميان سرزميني كه ايران نام دارد، هزاران «باور مقدس» دارند، بلكه بيشتر. تكه نان افتاده بر زمين را مي‌بوسند و به كناري مي‌گذارند، براي آمدن باران نذر مي‌كنند و براي قنات عروسي مي‌گيرند، شست و سه سالگي‌اشان (سن پيامبر) را جشن مي‌گيرند،  در هنگام بيماري خود را به ضريح امامان مي‌بندند و مراسم «شفاي مقدس» برگزار مي‌كنند، با آيين «گواتي» نيروهاي اهريمني را مي‌رانند و براي دفع شر «زار» برگزار مي‌كنند. اين آدميان ايراني قرباني مي‌كنند و بر بدنشان گل مي‌مالند و نخل مي‌گردانند و تعزيه مي‌خوانند و ...

«معماري مقدس» را هم در ايران سراغ داريم. اصولا معماري در زمره «هنرهاي مقدس» است. خانه ايراني مقدس است، بايد نعلين از پا بيرون كني و سپس با كسب اجازه داخل شوي. اين خانه براي خود حريم دارد، اندروني دارد.
ايراني، كاروانسرا و مسجد را هم شبيه به خانه خود مي‌سازد. در داخل همه آن‌ها به گونه‌اي يك باغ طراحي مي‌كند. باغ ايراني. باغي كه بهشتي زميني را تداعي مي‌كند. «باغ مقدس».


در اين باغ، رودها در مركز (مركز بهشت) به هم مي‌پيوندند. مركز باغ ايراني، محل تجلي آب است، چنان كه از مركز بهشت هم رودخانه‌ها جاري مي شوند. اطراف باغ ايراني ديوار كشيده شده و در نقشه‌هايي كه از بهشت وجود دارد، مي‌بينيم كه بهشت هم توسط ديوارها احاطه شده است.

اين يك حقيقت است كه بيشتر فرهنگ‌ها، لغت به معناي "بهشت" را از لغتي ايراني برداشت كردند.به عبارت ديگر، لغت "پراديزيس" يونانيان از "پايري دئزه" ايراني آمده است. "پرديسو" در زبان اکدي، "پردس" در عبري و "پاردس" ارمني نيز از همين کلمه اوستايي ايراني آمده است. بعدها کلمه "فردوس" که دو بار هم در قرآن آمده از دين يهود و از زبان عبري به اسلام رسيد. فردوس هم که بنا بر اظهار دهخدا به معني "بهشت" و "بهترين جاي در بهشت" است از نظر مفسران قرآن معني باغ و بستان مي‌دهد.

گويا واژه باغ در زبان پهلوي به همين شکل  "bagh" ، به کار برده شده و در زبان ايراني باستان هم با تلفظ "baga"  به معني بخش، تقسيم و زمين زير کشت است، كه البته بي‌ربط با واژه بغ (bagh) به معني خدا، نيست.

در پديد آمدن معماري مقدس در ايران مي‌توانيم اضافه كنيم كه معبد چغازنبيل كه به گونه‌اي تداعي‌كننده كوه است و همچنين مجموعه تخت جمشيد و تخت سليمان كه هر دو بر روي بلندي بنا شده‌اند، تقدس داشته‌اند، چنان كه آتشكده‌ها نيز بر بلندي واقع شده‌اند و مقدس بوده‌اند، به همين جهت نيز بعدها مساجد جامع بر روي آن‌ها ساخته شدند.

«اماكن مقدس» به خودي خود مقدسند و كمتر اتفاق افتاده كه اديان مختلف با تقدس اماكن در دين ديگر، مخالفتي نشان دهند، چه بسيارند مساجدي كه بر روي آتشكده‌ها و كليساها بنا شدند و  معابدي بودايي‌اي كه روزگاري به عنوان معابد مانوي‌‌ها مورد استفاده قرار گرفته بودند. يا به طور واضح اورشليم امروزه مورد احترام و پرستش سه دين يهوديت، مسيحيت و اسلام است.

مطلب ديگري كه در رابطه با معماري ايراني مي‌توانيم ذكر كنيم اين است كه، كارشناسان معتقدند كه يكي از مفاهيم موجود در معماري ايراني، رسيدن از مربع به دايره است. پيوستگي ميان دايره و مربع، همواره نمايانگر آسمان (خدا) و زمين(انسان) و پيوستگي آن دو است. اگر دايره نماد زمان باشد، مربع نماد مكان است و اگر مربع سمبل ايستايي و سكون است، دايره نماد پويايي و حركت است. در معماري ايراني (اسلامي) مربع به دايره (گنبد) تبديل مي‌شود و اين يعني اين‌كه از شكلي كه ابتدا و انتها و آغاز و پايان دارد به شكلي كه نه ابتدا و نه انتها و نه آغاز و نه پايان دارد مي‌رسيم. اين فلسفه كه در ابتدا در چهار تاقي‌ها و آتشكده‌ها ديده مي‌شد، بعدها در معماري مساجد و در ساخت گنبدهاي زيباي آبي كه نمايان‌گر آسمانند، در نهايت ظرافت به كار گرفته شد. به اين ترتيب فلسفه تقدس در معماري ايراني مشهود است.

گاهي سمبل‌ها و تنديس‌هايي كه به عنوان بخشي از هنر ايراني در نظر گرفته مي‌شوند، چنان جنبه اعجاب آوري از تقدس را عرضه مي‌كنند كه هوش از سرمان مي‌پرد. به طور مثال گونه‌اي از تنديس محافظ در تخت جمشيد ديده مي‌شود كه به نام ابوالهول يا اسفينكس شناخته مي‌شوند. اين گونه‌ از ابوالهول به صورت تركيبي از چهار حيوان انسان، گاو، شير و عقاب است. اين چهار «موجود مقدس» نمايانگر چهار عنصر اصلي و تركيب نيروهاي عقلاني، جسماني، طبيعي و فوق طبيعي با يكديگر هستند. در انديشه مردمان دوران باستان، انسان، گاو، شير و عقاب داراي نيروهاي سحرآميز و هر يك، فرمانرواي قلمروي خود بودند و هنگامي كه به شكل يك تصوير تركيبي در مي‌آمدند، به نگهبان مقاومت ناپذير معابد و قصرها تبديل مي‌شدند.

كروبي به معني "كسي كه نماز مي‌خواند" يا كسي كه "شفاعت مي‌كند"، آمده است. كروبيان در متن‌هاي باستاني و تورات تركيبي از 2 يا در بيشتر اوقات، از 4 آفريده هستند كه شامل انسان نيز مي‌شوند.

جالب اين است كه هر دوي موجودات ابوالهول و كروبيان كه مطابق متن كتاب مقدس از آن‌ها ذكر شده، جانوراني پيوندي هستند.

در تصاويري كه مربوط به بهشت هستند و اين جايگاه اوليه بشر را تداعي مي‌كنند، چهار دروازه در چهار جهت اصلي ديده مي‌شوند، موضوع جالب اين است كه از هر يك از اين دروازه‌ها يكي از چهار حيوان مذكور ـ كه بال هم دارند ـ محافظت مي‌كنند.

 همان‌طور كه متوجه شديد، عدد چهار در طرح مربوط به ابوالهول‌ و مفاهيم آن بسيار تكرار مي‌شود. اضافه كنيد كه در 27 زبان باستاني و امروزي واژه‌اي كه به معناي "خداوند"  است، متشكل از چهار حرف است. همان عددي كه عدد مبنايي و اصلي در باغ ايراني هم هست. همان باغي كه همسان بهشت است و قرار است «حيوانات مقدس» مذكور از آن محافظت كنند.

چهار حيواني كه مد نظر ما هستند، در منطقه‌البروج هم براي خود جايي دارند. Aquarius,Taurus,Leo,Ophiuchus به ترتيب نماد عقاب، شير، گاو و انسان(فرشته) در صورت‌هاي فلكي هستند كه به گونه‌اي در چهار جهت مقابل هم ديده مي‌شوند.

واژه عبري يهوه يا همان YHVHبه معنا و مفهوم خدا، چهار حرف دارد. در واژه YHVH  هر كدام از حروف به يك عنصر از عناصر چهارگانه و به يكي از حيوانات مذكور مربوط مي‌شوند، Y به شير، H به عقاب، V به انسان و H به گاو.
جالب اين است كه واژه JESUS  كه به معناي مسيح است در عبري به صورت YHSVH نوشته مي‌شود كه همان لفظ YHVH است با يك حرف S در وسط. اين S در وسط به مثابه ميانجي ميان خدا و انسان فرض شده است و اين همان برداشتي است كه از مسيح وجود دارد.

اگر به مسيحيت رجوع كنيم متوجه مي‌شويم كه نمادهاي چهار مبشر انجيل، متي، مرقس، لوقا و يوحنا (متي ـ انسان، مرقس ـ شير، لوقا ـ گاو نر، يوحنا ـ عقاب)، از حزقيال نبي و بعد از او از كتاب مكاشفه يوحنا گرفته شده است.

گاه چهار كروبي به صورت چهار موجود و گاه به صورت تصويري رمزآلود با چهار سر (انسان، شير، ورزا، شاهين) ترسيم شده‌اند، كه نگهبان چهار گوشه عرش الهي و چهار گوشه بهشت هستند.

حال همه آن‌چه در بالا در رابطه با تنديس گفته شد را مقايسه كنيد با تنديس ابوالهولي كه از گوي بال‌دار ايراني، كه خود يك «نماد مقدس» است، محافظت مي‌كند. تنديسي كه تركيبي از چهار حيوان فوق‌الذكر است.

علاوه بر همه اين‌ها كه گفته شد، با بررسي بيشتر خواهيم ديد كه در ايران چشمه‌ها و رودها و سنگ‌ها و شخصيت‌ها و نام‌ها و مقبره‌ها و مكان‌ها و آداب و اسطوره‌ها و افسانه‌هاي مقدس بسيار داريم. خلاصه كلام اين‌كه در سرزمين ما ايران، از جماد تا نبات و از فرش تا عرش و از آدم تا خدا، بسياري چيزها مقدسند.

برگرفته از : خبرگزاري ميراث فرهنگي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:34  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

 

 

   

 

زندگي سراسرش تجربه ست.گاهي تجربه هاي شيرين و گاهي تجربه هاي تلخ.براي من كه تجربه هاي تلخش بيشتر بود.از خداوند ممنونم.به خاطر همه محبتهايي كه به من داره.فيلم آخرم تمام تجربه بود.چيزهاي زيادي ياد گرفتم.و مهمتر از همه اينكه به اين بخش از گفته هاي يك بزرگي رسيدم كه مي گه:

به كردار كرگدن تنها سفر كن

به اين نتيجه رسيدم كه دنيا عجيب نيست.بلكه ما آدمها هستيم كه عجيبيم.دوست دارم يه مدت تنها باشم و فيلمنامه جديدم را بنويسم.تنهائي هميشه هم بد نيست.گاهي وقتها خوبه كه آدمها تنها باشند.من عاشق اين شبهاي تنهائي و خلوت شدم.دور از هياهو و روزمرگيها.به دور از تهمتها و غيره...راستي بعضيها چطوري دلشون مي آد به خاطر نزديك شدن به يكي به يك نفر ديگه تهمت بزنن.و جالبتر اينكه ما هم بدون اينكه رودررو كنيم مي پذيريم!!!!!!!!!!چه خوبه آدم دور از هياهو و روزمرگيها باشه.حتي براي يه مدت كوتاه.اي كاش زودتر به اين بخش از زندگي رسيده بودم.وقتي رو بلندي مي ايستي اون پائين همه چيز كوچيك به نظر مي آد.و وقتي به دريا به آسمان و غيره نگاه مي كني تازه مي فهمي اين همه عظمت و بزرگي به خاطر وجود خداي مهربانه.بزرگي كه مي بخشه بدون اينكه بخواد بهش بخشيده بشه.بزرگه بدون اينكه بخواد بزرگيشو به رخ بكشه.ووووووووووو........به جباري خدا به اين شكلي كه ديگران معتقدند،معتقد نيستم.خدارا بيشترمثل يك پدر مي دونم كه به فرزندش در راه درست رشد كردن كمك مي كنه و در اين راه بعضي وقتها تنبيه هم لازمه.اين روزا از صداي زنگ موبايل هم راحتم.خيلي خوبه بعضي وقتها از هيچكس و هيچي خبر نداشته باشي.بي خبري هم خودش عالمي داره.اين روزهاي بعد از تدوين فيلم آخرم خودم را با خواندن كتابهاي مورد علاقم و نوشتن فيلمنامه جديدم مشغول كردم.اين روزها اگر چه سختيهاي زيادي را دارم تحمل مي كنم.ولي نسبت به چند وقت پيش احساس بهتري دارم.به زودي به يه مسافرت دور و دراز خواهم رفت به جايي كه تا الان فرصتي براي رفتن به آنجا برام پيش نيامده بود مسافرتي كه براي تجديد قوام ضروريه،بايد يه مدت از همه چي دور باشم تا بهتر بتونم تصميم بگيرم.من سراسر زندگيم جنگيدم و هيچ وقت آدم قابل پيش بيني اي نبودم و نيستم.به فرمايش مولا علي(ع)تا حريف خود را نيازمودي به دشمني وي بر مخيز.

منم هميشه اين جمله مولا آويزه گوشمه و به خاطر همينه كه لحظه اي كه حريفم فكر مي كنه داره منو مات مي كنه وقتي به خودش مي آد كه مات شده!!!!!!!براي همه چيزهايي كه خواستم به دست بيارم.خيلي چيزها را از دست دادم.براي همه اين لحظه ها مبارزه كردم و با چنگ و دندون در حفظشون كوشيدم.از خدا مي خوام كمكم كنه و هيچ وقت تنهام نذاره.چون وقتي خدا باهاته همه با تو هستند و وقتي خدا را نداري هيچ كس و هيچ چيز نداري.شادي اي كه در قلبت مي تونه وجود داشته باشه تنها با بودن خداست كه ميسر مي شه.اون بي نيازي كه همه بهش نياز دارند.فيلم آخرم را خيلي دوست دارم.با عشق خاصي تدوينش كردم.با ولع خاصي مي بينمش و از همه كارهايي كه تا به امروز انجام دادم اينو با تمام سختيها و مشكلاتي كه داشت بيشتر دوست دارم.از شوكا ممنونم به خاطر صبرش و به خاطر همراهيهاي هميشگيش.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:4  توسط علی جعفری نجف آبادی  | 

                 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:7  توسط علی جعفری نجف آبادی 

 

سينما را نبايد با ژورناليسم اشتباه بگيريم

خبرگزاري فارس:محمد ناصري گفت: سينما ژورناليسم نيست ولي بعضي از فيلمسازان عرصه فيلم كوتاه سينما را با ژورناليسم اشتباه گرفته و بيشتر به وجهه رسانه‌اي سينما توجه دارند تا جنبه‌هاي ساختاري و زباني آن.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي معاونت سينمايي حوزه هنري، محمد ناصري، كارشناس سينما و مجري برنامه سينما فردا كه در نشست نقد و بررسي فيلم‌هاي به نمايش درآمده سومين برنامه سينما فردا در سينما سپيده سخن مي گفت افزود: جا دارد كه اين فيلمسازان به خلاقيتها و تجربه‌هاي زباني و ساختاري سينما و تحقيق پيرامون موضوع فيلم‌هايشان توجه بيشتري بكنند.
وي گفت: فيلم كودكان ياسر ساخته خاطره حناچي از جمله اين فيلم‌هاست چرا كه اين فيلم فاقد خلاقيت‌هاي تصويري و سينمايي است.
منوچهر بشيري راد منتقد سينما، نيز فيلم كوتاه و سينماي مستند را بستري براي تجربه‌ها و آزمون‌هاي نو عنوان كرد و گفت: فيلمسازان كوتاه بايد با جسارت و شماتت از كليشه‌ها و الگوهاي رايج فاصله بگيرند تا به نگاهي متفاوت و بديع برسند.
بشيري راد سپس به بررسي فيلم مرسي آقا پياده مي شم ساخته شهرام ميراب اقدم پرداخت و گفت: اين فيلم پارودي و مضحكه‌اي است كه از فيلم بدو، لولا بدو تأثير گرفته و به يك نوع افشاگري در خصوص روياهاي انسان پرداخته ولي اين كار خامدستانه انجام شده است.
در ادامه محمد ناصري توران پشت ساخته علي جعفري نجف آبادي را فيلمي قابل توجه ارزيابي كرد و خاطرنشان كرد: اين فيلم ساختار يكدستي در تركيب بندي تصاوير، كادربنديها و استفاده از صدا و ريتم دارد. علاوه بر اين استفاده مناسب كارگردان از راش‌هاي يك فيلم سوپر 8 كه سالها پيش گرفته است نيز به منطق روايي فيلم كمك كرده است.
وي ادامه داد: در آثار كوتاه توجه چنداني به طنز نمي شود ولي طنز به كار گرفته شده درتوران پشت از جمله جذابيت‌هاي اين فيلم است. اين كارشناس سينما نريشن «توران پشت» را نقطه عطف آن دانست و گفت: لحن ساده و صميمي و نثر امروزي نريشن اين فليم در ايجاد ارتباط با مخاطب بسيار مؤثر است.
علي جعفري نجف آبادي كارگردان توران پشت كه در اين نشست حضور يافته به ضرورت ساخت اين فيلم اشاره كرد و گفت: هميشه بناها و آثار تاريخي برايم جذاب بوده است. بنابراين با ساخت اين فيلم خواستم هر يك گام ديگر در اين زمينه به جلو بروم و هم كساني كه تاريخ را فراموش كرده و محكوم به رها كردن آن هستند را متقاعد به تغيير اين رويه بكنم.
جعفري نجف آبادي ضمن اشاره به طنز تلخي كه در اين فيلم براي بيان موقعيت يك انسان درگير با سرقت آثار تاريخي به كار برده است به چگونگي توليد اين فيلم پرداخت و گفت: در سال 72 به روستاي توران پشت رفتم و فيلمي 8 ميلي‌متري از آنجا گرفتم و ديدم كه مردم آنجا داراي اعتقادات و باورهاي خاصي هستند ولي در سال 83 رفتم و ديدم كه روستا خالي از سكنه شده و فقط چند نفر پيرمرد و پيرزن در آن مانده و آثار تاريخي آنجا نيز چپاول شده است. بنابراين تصميم به ساخت اين فيلم با وجود سختي هاي زيادي
كه داشت پرداختم.
فيلم كوتاه داستاني رازهاي ماهي كوچك ساخته پويا جهانشاد و احسان اصلاني نيز از جمله فيلم‌هاي ديگر اين برنامه بود. پويا جهانشاد نويسنده و يكي از كارگردانان فيلم به وجوه ساختاري و روايي اين فيلم پرداخت و گفت: در اين فيلم 4 داستان همزمان و موازي با هم و در يك شكل متوالي به نمايش درآمده و هركدام از اين داستانها از منظر شخصيت مجزاي خود روايت مي‌شوند. جهانشاد گفت:‌دليل اصلي انتخاب اين ساختار روايي يادآوري درك نسبي آدمها از يك واقعه بيروني به خاطر پس زمينه‌هاي ذهني است كه حكم يك فيلتر دارند. اين فيلم با كنار هم قراردادن اين برداشت‌هاي متفاوت جلوه پيدا كردن يك رويداد ثابت از منظرهاي مختلف است.
منوچهر بشيري راد در پايان به ابهام و ايهام مخل موجود در اين فيلم پرداخت و گفت: اين فيلم از لحاظ نوع بيان هنري در پرداخت به مفاهيمي كه نويسنده و كارگردان به آن اشاره كردند موفق نبوده است زيرا مباحث و جريانات عميقي كه طرح كرده را توجيهي واضح نكرده و مخاطب را دچار ابهام كرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:6  توسط علی جعفری نجف آبادی 

 

                            

 

خداوندا، دستانم خاليند و دلم غرق در آرزوها. يا به قدرت بي کرانت دستانم را تواناگردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي کن.

واقعيت اينه كه من وقتي در يك چهارچوب معين و منظم قرار مي گيرم نمي دانم كه چرا كارائيم به طور محسوسي پائين مي آيد.اما وقتي كاملا آزادم و هيچ اجباري در كار نيست.آنوقت خيلي راحت مرغ فكرم را هر جا كه مي خواهم پرواز مي دهم.در جهت كوبيدن برخي ارزشها.بخشهايي از فرهنگ و عرف.يكي از چيزهايي است كه جدا بايد به آن تازيد،آنهم چه تاختني!

(نظم در عين بي نظمي)

چه كارهاي باحالي مي شود كرد كه به خاطر حفظ شخصيت و متانت و......نمي تواني آنها را آنطور كه دلت مي خواهد انجام دهي.

به گفته امير جوزداني داستان عجيبي است.اين داستانهاي عجيب كه در كار من خيلي زياده.از سال 1372 كه سينما را شروع كردم با آدمهاي زيادي كار كردم و برخورد داشتم و سعي كردم از همشون چيزي ياد بگيرم.دوشنبه گذشته(10/04/1387)كه در برنامه سينما فردا يكي ديگر از فيلمهاي من در سينما سپيده پخش شد و قرار بود كه در پايان فيلم من نقد شود در كمال شگفتي از فيلم من تعريف زيادي شد و از سبك خاص كاري من!!اين موضوع منو به ياد يه خاطره انداخت.با چند تا از همكارانم در خانه هنرمندان بوديم و به تماشاي فيلم يكي از دوستانمون رفته بوديم در پايان نمايش فيلمها جلسه نقد و بررسي بود كه منتقد در مورد فيلم دوست ما نظر خوبي داشت.وقتي جلسه نقدوبررسي به پايان رسيد دوستمون كه در حالتي از شگفتي به سر مي برد وقتي پايين اومد از ما سؤال كرد كه يكي از فيلم ما تعريف مي كنه و يكي هم هر چي دلش مي خواد انتقاد.من كدومشو باور كنم و يكي از دوستان خيلي خونسرد جواب داد.هيچكدوم!واقعيت همينه آدم نبايد هيچكدومو باور كنه.در اين وادي هميشه ما با آدمهاي متفاوتي برخورد مي كنيم كه اين موضوع جذابيت كار ما رو بيشتر مي كنه.آدمهايي با نظرات مختلف.در اين وادي ياد مي گيري كه با كي كار كني وبا كي كار نكني.هيچ تضميني وجود نداره كه دوست ديروز تو امروز هم دوست تو باشه.اين هم از بخش بد اين شغله.يك روزي با يكي دوستي كه فردا دشمنته.اينم يك واقعييته.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:5  توسط علی جعفری نجف آبادی 

هوا بس نا جوانمردانه سرداست.

زمستان نیست.برفی و بارانی نمی بینی ولی سرد است.

چه چندش آور است دست رفیقان را چو می گیری عجب سرد است.

سبوی ساقی دوران تهی از ...............................................................................................................................

..................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط علی جعفری نجف آبادی 

علي جعفري نجف آبادي متولد 30/06/1357 در استان يزد.

هنرجوي هنرستان سينمائي و نمايشي استان يزد در سال 1372 الي 1373.

داراي مدرك فيلمسازي از هنركده فيلم سازان آزادايران در سال 1380.

داراي مدرك بازيگري پيشرفته از آموزشگاه آزاد سينمائي جام جم در سال 1382.

داراي مدرك تصوير برداري از مؤسسه پژوهشهاي سينمائي هيلاج در سال 1386.

عضو انجمن مستند سازان سينماي ايران.

فيلم شناخت:

نويسنده،كارگردان و تهيه كننده فيلم كوتاه داستاني حسرت 8ميلي متري در سال 1372.

نويسنده،كارگردان و تهيه كننده فيلم مستند عاشوراي حسيني 8ميلي متري در سال 1372.

نويسنده،كارگردان و تهيه كننده فيلم مستند يادگار خاك 8ميلي متري در سال 1372.

نويسنده،كارگردان و تهيه كننده فيلم كوتاه حادثه دوستي 8ميلي متري در سال 1373.

نويسنده،كارگردان و تهيه كننده فيلم كوتاه تابلوي زندگي 8ميلي متري در سال 1373.

نويسنده،كارگردان و تهيه كننده فيلم كوتاه داستاني اميد به آينده SVHS در سال 1378.

كارگردان هنري و هنرپيشه فيلم داستاني كوتاه همراه SVHS در سال 1379.

نويسنده و كارگردان فيلم كوتاه داستاني آنها نيز عاشق مي شوند؟در قطع ديويكم به تهيه كنندگي مسعود مطلبي و منصور جعفري در سال 1380.

نويسنده ،كارگردان،تدوينگر فيلم كوتاه داستاني چشمه به تهيه كنندگي منصور جعفري و علي جعفري نجف آبادي در قطع ديويكم در سال 1381.

كاگردان و گوينده متن فيلم كوتاه مستند توران پشت به تهيه كنندگي انجمن سينماي جوانان ايران در قطع ديويكم در سال 1383.

نويسنده،كارگردان و گوينده متن فيلم كوتاه مستند سراي سنگي به تهيه كنندگي انجمن سينماي جوانان ايران در قطع ديويكم در سال 1385.

نويسنده،كارگردان،گوينده متن ، تدوينگر، فيلم كوتاه مستند سنمار به تهيه كنندگي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي در سال 1387.

نويسنده،كارگردان،گوينده متن ، تدوينگر،تصوير بردار فيلم كوتاه مستند اسناد ملي،حافظه ملي به تهيه كنندگي سازمان اسناد و كتابخانه ملي مديريت استان يزد در سال 1387

نويسنده،كارگردان،تصويربردار،تدوينگر فيلم مستند سمسمه به تهيه كنندگي الهام عيديان و علي جعفري نجف آبادي در سال 1388

محقق،نويسنده،كارگردان،تصويربردار و تدوينگر فيلم مستند گورخمره هاي ايراني به تهيه كنندگي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي در سال 1388

تصوير بردار فيلم كوتاه يك روز معمولي به كارگرداني ماني سنگلجي1387.

گويندگي فيلمهاي:

مشي ومشيانه به كارگرداني حسن نقاشي.

درخت پارسيك به كارگرداني حسن نقاشي.

دا به كارگرداني حسن نقاشي.

مهرا به كارگرداني حسن نقاشي.

توهم به كارگرداني هادي رحيم دل.

ارزيابي شتابزده به كارگرداني سيد مسعود آستانداري.

رهروان راه به كارگرداني مجيد انتظام.

ورود ممنوع به كارگرداني سيد مجيد هاشمي و ابوذر حيدري.

من پرتغالي هستم به كارگرداني ميثم قاعدي.

پله پله ملاقات با خدا به كارگرداني امير هادي ملك اسماعيلي.

بام بهشت به كارگرداني مهدي يار محمدي.

گوينده چند برنامه از مجموعه برنامه هاي دوربين اجتماعي شبكه خبر به تهيه كنندگي آقاي جبلي.

و غيره........

حضور در جشنواره  ايران باستان(ziff)براي فيلم مستند توران پشت ونكوور كانادا 2006

حضور در جشنواره فيلم رشد 1386 براي فيلم مستند سراي سنگي.

حضور در جشنواره طلاي سرخ 1386 براي فيلمهاي مستند توران پشت و سراي سنگي.

حضور در جشنواره جم براي فيلم مستند توران پشت 1387.

حضور در بيست و پنجمين جشنواره بين المللي فيلم كوتاه تهران براي فيلم مستند سنمار 1387.

حضور در سومين جشنواره بين المللي فيلم كوتاه رحمت(تبريز)براي فيلم مستند سنمار 1387.

حضور و دريافت تنديس در پنجمين جشنواره  ايران باستان(ziff)براي فيلم مستند سراي سنگي ونكوور كانادا 2008.

حضور در بيست و ششمين جشنواره بين المللي فيلم كوتاه براي فيلم مستند سمسمه در سال 1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:48  توسط علی جعفری نجف آبادی